Premium Themes

زندگینامه مدیر سایت (قسمت دوم)

نوشته شده توسط مدیر سایت. در دسته جديدترين مطالب, زندگینامه مدیر سایت

555 (2)

انتشار یافته در بهمن ۰۸, ۱۳۹۱ با ۶ دیدگاه

 زندگینامه مدیرسایت

قسمت دوم

از جبهه تا تلبس به لباس مقدس  روحانیت به دست امام خمینی (ره)وسپس ازدواج     

از راست ۱- اینجانب ۲- اخوی شیخ احمد آقا۳- مرحوم والد حاج شیخ محمد ۴-اخوی علی آقا ۵- اخوی محمود ۶- اخوی ابولقاسم   

از نکات جالب توجه اینکه پس از چند ماه که ازاولین اعزام به جبهه باز گشتم  با کمال تعجب مشاهده کردم که  اثاث ووسائل من را از حجره جمع کرده ودر انبار گذاشتند ، وقتی به مدیر مدرسه آقای جاویدی مراجعه کردم اظهار داشت که شما بدون اجازه به جبهه رفتید ودر امتحان شرکت نکردید بنابراین از نظر مدرسه اخراج هستید .  (که البته مدیر مدرسه آقای جاویدی هم ناراحت بود وراضی به اخراج نبود، چرا که مدرسه قدیری زیر نظر مدرسه کرمانیها اداره می شد وآقای فهیم کرمانی با عقاید خاص رئیس اصلی مدرسه بود و هنوز شورای مدیریت حوزه تشکیل نشده بود)

 این حقیر با ناراحتی به دنبال مدرسه دیگری بودم که دوستان قاضوی به دلیل اینکه پیشتر مدیر مدرسه امام صادق (ع) مرحوم آیت الله موسوی قافله باشی هم حجره آیت الله حاج سید محمد قاضوی بود وآشنا بودند  صحبت کردند ومن در سال تحصیلی ۵۹-۶۰ به آن مدرسه رفتم ،

                            

طلاب مدرسه امام صادق (ع) در اطراق مرحوم آیت الله موسوی قافله باشی واینجانب و سید جواد قاضوی در عکس مشخص شدیم

که  شهید سید رضا موسوی فرد هم به آن مدرسه آمده بود وشهید سید محمد صادق قاضوی هم سال ۶۱ به جمع ما پیوست.

    بار دوم که به جبهه اعزام شدم سال ۱۳۶۱ بود که به عنوان بسیجی وامدادگر که در بیمارستان عیسی ابن مریم  اصفهان آموزش دیدیم و از اصفهان و بچه های فرخی اعزام شدیم وعملیات رمضان بود به همراه شهید روح الله خادمی ، سید فیض الله علوی وسید باقر واخوی محمود وحسین ترابی و شهیدمحمد   رحمانی   از چاه ملک که به دلا ئل مختلف اکثرا به عملیات نرسیدند اما  سید فیض الله وشهید روح الله در مرحله اول ودوم  عملیات حضور داشتند 

   

سید فایض علوی                                 شهید روح الله خادمی                          مقبره شهید محمد رحمانی

 و مرحله سوم واصلی فقط این حقیر به همراه شهیدمحمد رحمانی  ر فتیم که عجب عملیات سنگین وسختی بود خصوصا مرحله سوم عملیات ، شکست سنگین با تلفات زیاد که روز بعد عملیات آقای محسن رضائی آمده بود در لشگر وشکست را توجیح می کرد اما ما به شدت از دست ایشان به جهت عدم تاکتیک وبرنامه درست وشکست در عملیات به همراه تلفات سنگین عصبانی بودیم.

 چند خاطره جهت ثبت در تاریخ، به قول بسیجی ها ریا نشود.

اول : از رشادت رزمندگان بگویم که در مرحله سوم از عملیات رمضان (که روز عید فطر بود) که پشت خاکریز تقریبا محاصره شده بودیم ورزمندگان مانند دسته های گل بر زمین می ریختند اما  آرپی چی زن هائی را می دیدم که با شجاعت روی خاکریز می ایستادند وشلیک می کردند من که امدادگر بودم واسلحه سبک داشتم  با خود گفتم سرک بکشم ببینم آنطرف خاکریز چه خبر است از خاکریز بالا رفتم وبرای چند لحظه به آن طرف نگاه کردم باور کنید هنوز تصور آن لحظه برای من عجیب وترسناک است ، فقط تانکهای عراقی را دیدم که بطرف خاکریز پیشروی می کردند وبه طرف ما شلیک می کردند بدون نیروی انسانی( وشاید نیروها پشت تانکها مخفی بودند ) در همین چند لحظه که روی خاکریز بودم صدای سفیر چند گلوله که از بیخ گوشم رد شد را شنیدم که با سرعت از خاکریز پائین آمدم .

 

 در همین حال آرپی زنی را دیدم که پس از شلیک  ازروی خاکریز به زمین افتاد سریعا به سراغش رفتم تیر به دستش خورده بود دستش را باند پیچی کردم دیدم آن دستش هم قبلا تیر خورده وخودش با پارچه ای بسته است ، گفتم شما دیگر توان جنگیدن نداری آن دستت هم تیر خورده برو عقب جبهه ، با لهجه اصفهانی گفت دستم فدای ابوالفضل دست من چه ارزشی دارد .     

دوم : جبهه جنوب قبل از عملیات رمضان خواب بسیار جالب وعجیبی از شهید سید رضا موسوی فرد که در حرم حضرت فاطمه معصومه ( سلام الله علیها ) نشسته ودر حال قرائت زیارتنامه بود دیدم که تفصیل خواب را برای شهید روح الله خادمی تعریف کردم وبرای هردوی ما مسلم شد که در این عملیات این حقیر به فیض شهادت نائل می شوم وچون این حقیر چند ساعت با تاخیر از جبهه به پادگان باز گشتم شهید روح الله تمام معراج شهداء وبیمارستانهای صحرائی را به دنبال من گشته بود . اما افسوس که توفیق شهادت نداشتم .

سوم :  دوروز بعداز سخنرانی وتوجیهات بی اساس محسن رضائی فرمانده وقت سپاه پاسداران ما را از اهواز با هواپیما به اصفهان بردند وچون اعلام شد این هواپیما به تهران می رود ما هم خوشحال شده به تهران آمدیم ، غروب به تهران رسیدم به منزل رفتم مرحومه مادرم   به قم منزل اخوی احمداقا  رفته بود وپدرم واخوی ابوالقاسم بودند پس از صرف شام چون تابستان بود  جهت استراحت به پشت بام منزل رفتیم  نیمه های شب که هنوز من در حال وهوای جنگ وعملیات بودم ( بنابر نقل قول مرحوم پدرم ) ناگهان از جا برخاسته وبه سراغ پدرم رفته و به گمان اینکه ایشان مجروح است وباید به آمبولانس منتقل شود از ایشان مشخصات سوال می کردم که نام شما چیست وشماره پلاک شما چند است  وشاید به دنبال جراحت مجروح می گشتم که پدرم با تندی گفته  " مصطفی اینجا جبهه نیست تهران است  " ! من ناگهان به خود آمدم وبا خجالت بدون اینکه چیزی بگویم به رختخواب رفته وخوابیدم ، وهمین موضوع مدتها مورد گفتگوی منزل وخنده اخوان بود. که نزدیک مصطفی نخوابید که نیمه شب به گمان مجروح بودن از پشت بام به پائین پرتمان می کند .  

 

چهارم : سال ۱۳۶۴ مسائل سیاسی بیت آیت الله منتظری که آن موقع قائم مقام رهبری ( امام خمینی ) بود گریبا نگیر ما شد واز طرف بیت ایشان شخصی را به نام حاج آقای ایوبی جهت مدیریت مدرسه معرفی نمودند وعده ای از طلاب هم که جهت گیری سیاسی خطی داشتند وبعدا  معلوم شد گرایش سیاسی چپ دارند به حمایت ایشان درآمدند وما هم طرفدار حاج آقای قافله باشی مدیر مدرسه  با آنها در گیری لفظی وحتی عده ای جهت اعتراض به بیت آقای منتظری رفتیم ، اما بی فایده بود وآقای ایوبی ، اول معاون مدرسه وپس از مدت کوتاهی مدیر مدرسه شد ، ما مدتی ماندیم اما پس از چند ماه خودمان ترجیح دادیم که از مدرسه برویم ورفتیم در خوابگاه دفتر تبلیغات ججره ای گرفتیم .

 هنوز بعضی ها ، از جمله حاج آقای موسوی داماد اخوی احمد آقا ( که گرایش چپ دارد ) معتقد است که آقای ایوبی  انسان عارف و وارسته  وانقلابی است ، خلاصه ما ندانستیم ایشان که بود آیا وابسته به بیت آقای منتظری بود یا نفوذی وزارت اطلاعات در آن بیت بود ، هر چه بود من هنوز به ایشان اعتقادی ندارم و ایشان را که می بینم خاطرات تلخ آن روز خاطرم را می آزارد .

                                       

یکی از آن خاطرات تلخ اینکه در زمان مدیریت ایشان شهید سید رضا موسوی فرد به شهادت رسید وما در مسجد مجاور مدرسه مجلس یادبودی برگزار کردیم که همشهریان وطلاب شرکت کردند وحتی طلاب جهت بزرگداشت شهید به تهران آمدند اما ا آقای ایوبی ( شاید چون فامیل ما بود ) به عنوان مسول مدرسه در هیچکدام از مراسم  ها شرکت نکرد، وهمین موضوع موجب اعتراض شدید اینحقیر در دفتر مدرسه به ایشان شد.

پنجم : یکی از خاطرات شیرین جوانی در سال ۱۳۶۴ این بود که به همراه والدین وهمشیره طاهره توفیق زیارت بیت الله الحرام نصیب این حقیر شد .  

ششم :شوخی بی مزه و خطرناک

یکی از شوخی های بی مزه و خطرناک زمان مجردی اینکه سید مصطفی قاضوی که همیشه عشق سفر و اسلحه و…. بود یک سلاح کمری با خود داشت (که یک دفعه هم در بین راه قم و تهران ایستادیم و چند گلوله شلیک کرد و به دیگران هم نداد شلیک کنند ) زیر زمین منزل سید جواد قاضوی که هنوز اثاث و اثاثیه نبود و همرش را نیاورده بود و سلاحش را کناری گذاشته بود ، سید جواد اسلحه کمری سید مصطفی را برداشت و از ضامن خارج کرده به طرف من گرفت و با شوخی می گفت رئیسی شلیک کنم گفتم سید جواد شوخی نکن خطرناک است باز تکرار می کرد رئیسی شلیک کنم من با ناراحتی گفتم شوخی نکن خطرناک است و او حرف خود را تکرار می کرد در همین حال سید مصطفی که صاحب اسلحه بود رسید و زد زیر دست سید جواد وجهت اسلحه که به طرف من بود شاید نیم متر بالا رفت وبه ناگاه شلیک شد و صدای عجیب در زیر زمین پیچید … برای چند لحظه سکوت حاکم بود و هر سه از اتفاقی که افتاده بود شوکه شده بودیم بودیم .

هفتم :ملبس شدن به دستان مبارک حضرت امام خمینی (ره)

یکی دیگر از خاطرات شیرین که باعث فخر ومباحات این حقیر است وشاید این توفیق کمتر نصیب کسی شده باشد ، ملبس شدن اینجانب  در سال ۱۳۶۵ به دست مبارک حضرت امام خمینی (ره) بود ،  وقتی در حیاط  منزل حضرت امام در جماران خدمت ایشان رسیدم چند زوج جوان هم برای اجرای صیغه عقد آمده بودند ، حضرت امام با لباس راحتی بدون عبا وامامه در بالکن منزل روی صندلی نشسته بودند وزوجین می رفتند وامام به اتفاق روحانی دیگری خطبه عقد را می خواندند وزوجین ( خانها ازروی پا رچه)  دست امام را می بوسیدند   نوبت که به من رسید حضرت امام (ره) امامه را بر سر من گذاشتند وفرمودند مبارک باشد، و این خاطره ای ایست که هیچگاه فراموش نمی کنم .

                                                   

                                      ادامه دارد

 

 

درباره مدیر سایت

مرور بایگانی نوشته های مدیر سایت

۶ دیدگاه

۶ دیدگاه در زندگینامه مدیر سایت (قسمت دوم) در حال حاظر وجود دارد . شاید شما مایل به افزودن نظر شخصی خودتان هستید؟

  1. سلام
    بسیار جالب بود . موفق باشید .

  2. بعد از خواندن این خاطرات به یاد طلحه الخیر افتادم

  3. مطالب وخاطرات خوبی بود اما غلط های املایی در شان و سواد جنابعالی نیست(کلمه توجیه صحیح است نه توجیح وکلمه عمامه درست است نه امامه)

    • سلام به به چه عجب حاج آقای علوی چشممان به نام و نوشته شما روشن شد نه در جلسه روحانیت شرکت می کنی نه در سایتتان از حرف های انقلابی زمان انتخابات مطلبی می نویسی نکند شمارا …..
      اگر محبت کنی زندگینامه با عکس خود خصوصا ایام جبهه و جنگ را ایمیل کنی که در قسمت مشاهیر صفای فرخی درج شود مردم بیشتر با شما وخدمات شما آشنا می شوند ضمنا غلط تایپی ربطی به سواد ندارد گرچه من مدعی باسوادی نیشتم کلمه توجیه را پیدا نکردم از تذکر شما ممنون

  4. سلام،ازحاضرجوابی شما لذت بردم،اماچرااین خاطراتتونویه کمی پیازداغشوبیشترنمیکنیدوتبدیلش به یک کتاب خاطره که موضوعات جنگ،فرهنگ،معرفت،پاکدامنی وخیلی چیزهای دیگه که ازذهنم برنمی آدعنوان کنم،ولی میشه وقتی رابگذاریدوخاطرات رادسته بندی کنیدوبه رشته تحریردربیآرید.مثلاً،تصورکنیدکه این زندگی نامه شمابشودیک داستان مصوروسازنده ای طالب ساخت آن شود،قطعاًروی جوانهاومیانسالان وبخصوص،نوجوانان تاثیرخوبی خواهدگذاشت،یه کمی هم مایه ملودرام قاطیش کیندتاکسایی که به اونورآب چشم دوستی دوختند،برگردندبه اینطرف،راستی تابه حال ازعشق نگفتید،برام خیلی جالبه شما هم مثل همه یک انسان هستیدممکنه درطلبگی وتزکیه نفس پیش قدم باشید،اما عاشق شدید،واقعاًافرادروحانی به چه شکل عاشق میشند،واگرجواب نه بشنوند،چه اتفاقی رخ میده،این مسایل خیلی مهمه وتاثیرروانی برروی تک تک افرادجامعه داره،شایدنشون بدیدکه اگرعاشق شدیدواگرازطرف شخص ویاخانواده اش جواب منفی گرفتیدچه اقدامی بایدانجام بدبد؟تاسرخوردنشید،مادرجامعه امروزی ویادیروزی میبینیم،که شکست درعشق باعث خودکشی،اسیدپاشی،روی به اعتیادآوردن را بدنبال داشته واگربه جوان نادان بگی ،این چه غلطی بودکردی،میگه من خودمونکشتم،بلکه عشق منوکشت،حال بهترنیست ،دراین موردقلم فرسایی کنیدوکتابی راچاپ کنیدکه مایه آرامش برای همه افراددرسنین مختلف باشه،این کارشماقطعاًتلنگری به پیکره جنگ نرم میزنه ودشمن متوجه میشه ،آدمی با این سابقه ازدورمواظب حرکات موزیانه دشمن هست،ریسی عزیزمن تورا به اندازه پاکی روحت که ازگذشته ات برخواسته دوست دارم ومهم نیست بنده کی هستم،چه پروانه باشم،چه مرتضی ویا…به هرصورت آدم بیسوادیم که جویای عمق محبته،نه …شب خوشی داشته باشی.قهرمان قصه.

  5. سلام.قضاوتتان از حاج آقا ایوبی دام ظله سطحی هست. چون منش و سیره ی ایشان منطبق بر انقلاب و امام خامنه ای میباشد

Trackbacks & Pingbacks

  1. خاطره ای که امام (ره) هیچگاه فراموش نکرد | کافه خبر

دیدگاهتان را بنویسید