Premium Themes

زندگی‌نامه آقا میرزا حبیب‌الله قاضوی (۶)

نوشته شده توسط مدیر سایت. در دسته آیات ، حجج اسلام ، طلاب, جديدترين مطالب

Untitled

انتشار یافته در بهمن ۱۵, ۱۳۹۱ با بدون دیدگاه

.                                                                بسمه تعالی                                                                       

                                                        زندگی‌نامه آقا میرزا حبیب‌الله قاضوی  (۶)

 

      الدنیامزرعه الآخره

 حضرت آیت‌الله میرزا حبیب‌الله قاضوی فرزند مرحوم سیدنصرالله قاضی می‌باشند (در زمان مرحوم قاضی بواسطه امنیتی که ایشان در منطقه ایجاد کرده بود مردم ، فرخی را دار‌الامان منطقه می‌دانستند).

 همسر میرزا حبیب‌الله قاضوی، بانو ماهرخ سلطان قاضوی  ( فرزند مرحوم میرزا هادی )بودند. ایشان و همسرشان پسر عمو دختر عمو بوده‌اند.از ایشان یک پسر و یک دختر باقی ماندند ، مرحوم حجت‌الاسلام حاج سیدکمال‌الدین قاضوی  و خانم سیده قاضوی.

 ایشان در مدرسه علمیه شهر مشهد به نام  نواب تحصیل می‌کردند که از معتبرترین مدارس علمیه مشهد بوده است و حدود ۱۰ سال در آن مدرسه به تحصیل علوم دینی پرداختند. از نظر سواد ومعرفت حضرت حجه الاسلام حاج سید کمال الدین نویسنده ومحقق بزرگوار خود را شاگرد پدرشان می دانستند.

 تنها شهید ۸ سال دفاع مقدس در زمان حال از فامیل قاضوی شهید سیدمحمد صادق قاضوی است که نوه پسری آقا میرزا حبیب‌الله قاضوی می‌باشد. جالب آنکه سال تولد شهید وسال رحلت پدر برزگش ۱۳۴۳ شمسی است!(عالمی میرود شهیدی متولد می شود!!)

 قطره از ابر جدا شد و به دریاپیوست  رود گفت:چه سقوطی کرد. ابر گفت قطره ای دریا شد،چه صعودی گرد!

                 اکنو ن آن دو بزرگوار به دریا پیوسته اند….

 خدایا خداوندا یاکریم، برچراغهای فروزنده ازنسل آن بزرگوار بیفزای وآنهارا درخدمت به اسلام ومردم ثابت قدم بفرما(آمین یارب العالمین)

 عالم نورانی حضرت آیت‌الله میرزا حبیب‌الله قاضوی در مسائل تقسیم ارث و میراث مجتهد مسلم بوده‌اند و عنوانی داشتند که وارثان همه ثروتمندان منطقه از خور و مناطق اطراف برای تقسیم ارث به ایشان مراجعه می‌کردند و گاهی دو الی سه روز برای بعضی تقسیمات ارثی میان وارثان کار لازم می‌شده است.

 آن عالم مجاهد شب زنده دار را به جرأت می‌توان گفت از مقربان درگاه خداوند بوده‌اند مرحوم حجت‌الاسلام حاج سیدکمال‌الدین قاضوی نقل می‌کردند: “گمان نکنم که حتی یک شب “نماز شب” پدرم در دوران زندگی ترک شده باشد”

 حتی در اواخر عمر که ایشان حواس جمعی هم نداشتند نماز شب نیز به پا می‌داشتند و به مسائل شرعی دقیقاً پاسخ می‌دادند و بر آن تسلط داشتند”

 همچنین آن بزرگوار در خرج کردن خمس و زکاتی که نزدشان بود بسیار حساس بوده اند وهمان مقدار که به فرزند خود در دوران طلبگی شهریه می دادند به دیگران هم همان مقدار کمک می نمودند.

 سیاست اجتماعی:

 از نظر سیاسی تصمیم‌گیری‌های مهم در منطقه بیابانک در زمان ایشان به عهده دو نفر بود یکی مرحوم میرزا حبیب‌الله قاضوی و یکی مرحوم هنر که در هنگام مقاطع مختلف مانند انتخابات و غیره همه بزرگان از مناطق و اطراف در خور جمع می‌شدند و به مشورت می‌پرداختند ولی در نهایت تصمیم‌ نهایی توسط مرحوم هنر و میرزا حبیب‌الله قاضوی انجام می‌گرفت.

 سیاست درقضاوت :

 (نقل ازپدر بزرگوارم حضرت حجه الاسلام حاج سید کمال الدین قاضوی( با ویرایش جملات توسط اینجانب)

 روزی عده ای به منزل آقا مراجعه کردند و گفتند: فردی ازمنزل حاج سیدمحمد(سیدی پدرمرحوم حاج سیدمصطفی) نان دزدیده!..آقا (میزرا حبیب الله) گفتند: بسیار کاربدی کرده در آبادی به مردم اطلاع دهید او را بگیرند وبیاورند پیش من!

 شخصی که نان برداشته بوده خبردار می شود واز ترس به بیابان فرار می کند بعضی اهالی بدنبال آن فرد راهی بیابانها شده وپس ازدو سه روز اورا پیدا کرده ودستگیر، نزد مرحوم آقا می آورند. ایشان حاج سیدمحمد سیدی را می طلبد(شاکی) ودرجمع عده ای به قضاوت می نشیند!!

 آقا خطاب به ایشان : آیا این فرد ازمنزل شما نان برداشته؟

 حاج سیدمحمد می گوید: بله ، فلانی اورا دیده

 آقا(میرزا حبیب الله) میگوید: شما متمول (پولدار)  هستید و ایشان ازشدت گرسنگی این اقدام را کرده  حال اگر رضایت می دهید چه بهتر وگرنه اورا مجازات کنم.

 حاج آقا سیدمحمد می گوید : اختیار با شماست.

 آقا خطاب به فردی که نان برداشته (متهم)می گوید: غرض آنکه (تکیه کلام آقا) هر چه زودتر از جلو چشم من دور شو و برو گم شو! ومتهم از آنجا خارج می شود …وقضاوت تمام!!

 دستگیر کنندگان لب به اعتراض می گشایند…آقا ما سه روز دربیابان بدنبال این شخص گشته ایم حالا اینجوری! آقا (میرزا حبیب الله) می فرماید: آن شخص اضافه بر میزان جرمش خود را در بیابان عذاب داده !

 حفاظت خداوند از بنده اش

 در اینجا به یکی از وقایع زندگی آیت الله سیدحبیب‌الله قاضوی می‌پردازم که از زبان پسر بزرگوارش حضرت حجت‌الاسلام حاج سیدکمال‌الدین قاضوی  نقل شده است(ازمصاحبه درفیلم موجود) :

 در زمانی بیابانک محل تاخت و تاز یاغی‌ها بوده‌ است کاشی‌ها و باسوری‌ها و … به منطقه حمله کرده بودند در آن زمان  آقا سیدحبیب‌الله قاضوی نامه‌ای به یکی از شاه زاده‌ها که در شاهرود حکومت‌ می‌کرده و با ایشان آشنایی کامل داشته می‌نویسد و تقاضای رسیدگی و دفع یاغی‌ها را می‌نماید متأسفانه در میان راه نامه به دست عوامل رمضان خان باسری (رئیس یاغیان باسوری) می‌افتد و رمضان خان دو نفر مأمور می‌فرستد و ایشان را دستگیر و به قلعه ایراج (یکی از روستاهای خور و بیابانک) می‌برند مردم منطقه متوسل به امام‌زاده ابراهیم در روستای آبگرم می‌شوند که کرامت‌های زیادی از ایشان دیده شده است و در آنجا مردم برای آزادی مرحوم میرزا حبیب‌الله مجلس دعا و نیایش برپا می‌دارند.

 در اوایل شب رمضان خان انگشتان مرحوم میرزا حبیب‌الله را در لوله تفنگ قرار می‌دهد و می‌گوید با همین انگشتان نوشتی، بزنم آنها را خرد کنم … وهمچنین پدر زن رمضان خان آب دهان به مرحوم سیدحبیب‌الله می‌اندازد و می‌گوید تو سیدی؟ و به ایشان توهین می‌نماید.

 اما در آن شب اتفاقات عجیبی می‌افتد.

 اول آنکه : از قضا در آن شب این شخص (پدر زن رمضان خان ) می‌میرد.

 دوم آنکه: طوفان عجیبی در آن شب برپا می‌شود که افراد آنجا می‌گویند جد سید دارد قلعه را خراب می‌کند.

 سوم آنکه :در آن شب رمضان خان باسری خواب می‌بیند که سیدی آمده و چهار دست و پای او را گرفته و می‌خواسته او را از بالای قلعه به پایین اندازد و رمضان خان در خواب از او می‌پرسد مگر من چه کرده‌ام و آن سید می‌گوید که تو چه که نکرده‌ای! فرزند مرا در غل و زنجیر نگه داشته‌ای و در این حالت از خواب بیدار می‌شود لذا خودش به زندان می‌رود و غل و زنجیر را از گردن  آیت‌الله میرزا حبیب‌الله قاضوی برمی‌دارد و شعری را به مضمون زیر زمزمه می‌کند:

 حیف از تو که ارباب وفا را نشناسی         ما یار تو باشیم و تو ما را نشناسی 

 و سپس مرحوم حاج میرزا جعفر را می‌طلبد و ضمانت ایشان را می‌کند و مرحوم میرزا حبیب‌الله آزاد می‌شود.

 اما ایشان یاغی‌ها را رها نکرد و در نهایت تیراندازان بزرگ منطقه آنها را در میان کویر گرفتار کرده و پدر و پسر را تیرباران کردند.

 ودر آخربرای تغییر ذائقه مزاح کوتاهی ازپدر وپسرنقل می کنم:

 مرحوم بزرگوارمیرزا حبیب الله بدیدارپسرخود (مرحوم سیدکمال الدین)درحجره ای که تحصیل می کرده میرود وضمن دیدار برای تشویق بهتر تحصیل کردن می گوید:

 پسرجان، فلان عالم در زمان تحصیل  آنقدر مطالعه می کرده که فرصت نمی کرده رختخوابش را پهن کند. وپسرش درجواب می گوید: آقا من هم آنقدر مطالعه می کنم که فرصت نمی کنم رختخوابم را جمع کنم!!

 آن عالم ربانی و مجاهد نستوه و دلسوزاسلام ومردم درسال ۱۳۴۳خورشیدی به لقاءالله پیوست و درمزار سادات شهرفرخی به خاک سپرده شد…

 یا ایتها النفس المطمًنه   ارجعی الی ربک   راضیة مرضیه   فادخلی فی عبادی   وادخلی جنتی

 برای شادی ارواح درگذشتگان خودتان و شهدا و نامبردگان دراین مطلب و پدر بزرگ فاتحه ای همراه با صلوات قرائت نمایید.

 نویسنده وتنظیم کننده مطلب :  سیدمحمدرضا قاضوی (دبیر ریاضی) نوه پسری آن بزرگوار   ۲۲ آبان  ۱۳۹۱

 

درباره مدیر سایت

مرور بایگانی نوشته های مدیر سایت

بدون دیدگاه

در حال حاظر دیدگاهی وجود ندارد زندگی‌نامه آقا میرزا حبیب‌الله قاضوی (۶). شاید شما مایل به افزودن یکی از نظرات شخصی خودتان؟

دیدگاهتان را بنویسید